تبليغاتX
دلنوشته های غروبی رنگ غروب
سلام بر همه من اومدم اما زود می رم یکسال گذشت وچه فرصت ها که از دست رفت ومن فقط افسوس می خورم برای تمامی لحظه های از دست رفته

خیلی دلتنگ دلتنگ خنده های گذشته شیرینی لحظه هایم

دلتنگ خودم خدایم

اکنون فقط لبخندی خشک وبی روح بر لبانم نقش بسته

برایم دعا کنید من لایقت ندارم من  من

نمی دانم چه می کنم

اما برایم دعا کنید خسته ام

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 20:11  توسط دختر گمشده ی پاییز  | 
سلام بر همه دوستان

امیدوارم کیف همه تون کوک باشه من که خوب خوبم خدا رو شکر امسال برام خوب گذشت گرچه سخت بود اما خدا رو شکر تونستم زندگی کنم اتفاقات خوب وبدی در زندگیم افتاد که خدارو شکر همه برام یه تجربه بود تجربه های تلخ وشیرین وبه یاد ماندنی

در کنار بچه ها مدیران  مردم و.............

امسال هم مدیر بودم هم معاون و هم..............سال دیگه رو خدا می دونه کجا باشم  الان دارم می رم دنبال کارهای انتقالی ام می خوام منتقل بشم به زندگی جدید در شهری جدید خانواده ای جدید ودر کنار فردی جدید امیداورم همه ی شما دوستان خوب روزهای خوب وخوشی را پیش رو داشته باشید تابستون امسال هم گشتی توی کشور عزیزمون می زنیم اول سنندج وبعد مشهد مقدس انشالله روزی همه شما باشه زیارت آقا وسرورم امام رضا (ع)

فعلا خدانگهدار التماس دعا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 8:30  توسط دختر گمشده ی پاییز  | 
سلام برهمه اومدم اما زود می رم

خیلی سرم شلوغه  خیلی خیلی

التماس دعا موفق باشید

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 17:17  توسط دختر گمشده ی پاییز  | 
منم آن غریبه آشنا

که آمدم باز به خانه سبز شما

مرا غمی است در این زمین پست

میان سینه ام دردی است سخت

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 17:16  توسط دختر گمشده ی پاییز  | 

دلم می خواد برم بهشت پیش مادربزرگ مث اون قدیم قدیما سرم روبذارم روپاهاش وچشمامو ببندم اونم بادستای قشنگش منو نوازشم کنه

دستاشو بگیرم وببوسم ویه دل سیرنگاه کنم توی چشاش

بهش بگم مادربزگم دلم تنگه برات می خوام پبشت بمونم

بهش بگم بالهام زخمی شدن اونوبا دستمال مهربونیت برام می بندی؟

بهش بگم دنیا ی حسودرو دیدی چه به روزمون اورد خندیدیم خنده هامون روهم گرفت.

مادربزرگ بحدا دلم تنگه برات کی خوام بیام پیشت مث قدیم توبگی برام یه کم آب میاری

بدوم با خوشحالی یه جام عشق بهت بدم

توبگی عزیزکم بازی بسه برم وجای خوابت رو بندازم

توبگی بیا کنارمن بشین بدوم ببوسمت بهت بگم دوستت دارم

بعدش هم یه قصه ازچشات بگی بخوابم تو رویاهام توتک ستاره ام باشی

من وتو بخوابیم وبیدار نشیم

اما نه بیدار بشیم می ترسم من توی این عالم خواب

غرق رویای شیرین وقشنگ

دستمو رها کنی نه دیگه تورو به پرستوهای زخمی این شهر غریب

کمکم کن تا همیشه باتو باشم شاد وخوشحال

مث اون قدیم قدیما.....

التماس دعا

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 18:53  توسط دختر گمشده ی پاییز  | 
سلام به همه

دیر اومدم  می دونم طی دو هفته گذشته سخترین لحظات عمرم را گذارندم باید بین چند راه یکی را انتخاب می کردم  بسیار برایم سخت وغیر قابل قبول بود اما بالاخره یک راه را انتخاب کردم ووقتی داشتم  دست می ذاشتم روی همون را ه که به نظرم صحیح بود اشک هایم دوباره میل بازی کرده بودن روی  صندلی دفتر نشسته بودم وسرم را  بالا گرفته بودم وگریه می کردم با اینکه  انتخابم رو کرده بودم اما سخت غمگین بودم دلم برای پدرم مادرم تنگ شده بود دلم می خداست خودم رو تو آغوششون می انداختم واونقدر گریه می کردم که خوابم ببره اما هیچکس کنارم نبود جز بچه ها که دم به دقیقه می اومدن دفتر ومی گفتن خانم مدیر زهرا هلم داد خانم دفترم یادم رفته معلم منو انداخته بیرون خانم اذیت کردم معلم منفی بهم داده خانم بیتا دماغمو کشیده  خانم برات شربت بیارم خانم ....... تو دلم گفتم فدای همه تون بشم چه باید می کردم وقتی جوابی نمی شنیدند می رفتن بیرون ومن دوباره می زدم زیر گریه اخه چقدر دوری تا کی باید از مادرت دور باشی تا کی  تا کی تا کی..............

خدایا تو که می دونی من دور ازمادرم دور از پدرم دلتنگم .........

کمکم کن ای خدای من  دعایم کنیدخیلی دلتنگ خیلی خیلی خیلی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 19:10  توسط دختر گمشده ی پاییز  | 
سلام امروز هم مدیر بودم هم معلم البته برای امروز فقط  خیلی عسته شدم اما تمام غصه ها م یادم رفت با بچه ها بودن منو مثل خودشون کرده مثل یه پرستوی آزاد

نمی دانم می خواهد چه شود دلهره عجیبی مهمان قلبم شده برایم دعا کنید نمی دانم چه کنم

چه بگویم فقط این را از شما می خواهم که سر سجاده ی عشق فراموشم نکنید

خدایا کمکم کن

تنهام نذار ای خدا کمکم کن خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 19:44  توسط دختر گمشده ی پاییز  | 
همیشه تو خوابگاه که حرف از دوم مهر می زدم همه اعتراض می کردن و.........

همیشه آرزو داشتم دوم مهر زودتر بیاید ومن خودم را بین بچه ها ببینم

بالاخره این روز فرارسید روزی که هیچ کاه از ایوان ذهنم فرار نمی کنه روزی که هوای پرک ناجوانمردانه گرما رو به چشمان عاشق بچه ها هدیه می داد وهیچ کاری از دستم بر نمی آمد روزی که برق مدرسه هنوز وصل نشده بود تلفن نداشتیم وآب خنک پیدا نمی شد وماه مبارک رمضان هم بود روزی که مثل برگ های پاییز شکستم روزی که آب بابای بچه هاتبدیل به خستگی وتشنگی شده بود من شرمسار بی حال بر روی صندلی دفتر افتاده بودم وبه زور جلوی اشکهایم را گرفته بود روزی که یکی از بچه ها حالش بد شد واین خنجری بود بر قلب مجروحم سرایدار را دیدم که به سمتم می آید دلش برایم سوخته بود گفت چرا این کار می کنی من تا به حال هیچ کس را مثل تو ندیده ام که اینطوری کنه یه کم به فکر خودت باش بغض راه گلویم رو بسته بود گفتم بچه ها امانتند دوستشون دارم من به عشق اینها اومدم چطور قبول کنم صدایم می لرزید وکلمات نا خوادآگاه از گلویم بیرون می امدند حالا کلامم تبدیل به گریه بی صدا شده بود گفتم من دلم نمی خواد سختی بکشن بخدا حاضرم هر بلایی سرم بیاد اما بچه هام به یه جایی برسن

بالاخره همان روز تمام شد ومن شب فقط به بچه ها فکر می کردم توی خواب فقط کابوس می دیدم تا صبح بیدار موندم و...........

اما تما م شد ودیگر دل نگران گرما وآب نیستم خدارا شکر تمام شد ومن اکنون خوشحالی را در کنارم لمس می کنم

پرک روستایی کوچک با مردمانی بزرگ و مهمانواز  ومدیری ..............نمی دونم من قضات نمی کنم چطور آدمیم اون با خداست

التماس دعا

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 22:41  توسط دختر گمشده ی پاییز  | 
سلام بر همه خوانندگان رانندگان گویندگان شنوندگان محترم

امیدوارم حالتون خوب ووضعتون توپ باشه نشالله.

خیلی دیر اومدم قرار بود هرگز نیام اما دلم تنگ شده بود برای وبلاگم وبرای همه شما سروران

مطلبی زو به عنوان مجنون تنها ولیلی خسته نوشته بودم که متاسفانه اونو توی خانه معلم پرک جا گذاشته ام اگه عمری باقی بود حتما انرا می نویسم.

روزهای خیلی سختی رو گذرونده ام سختی های کار بماند دلم از دست دوستی خونه گه بهم خیانت کرده وقلبم رو مجروح کرده رفتم دکتر اکبری اونو پانسمان کنه اما آقای دکتر فرمودن این قلب تعمیر نمی شه اگه بشه من نمی تونم برو جای دیگه.

واقعا نمی دونم چه بگم به کسی که سالها در کنارش خوشحال بودو اشکهایش را پاک می کردم وهمراهش اشک می ریختم بشکنه این دست که نمک نداره اشکالی نداره خدا رو دارم مثل همیشه کنارمه ونوازشم می کنه نوازشش خیلی شیرینه زود منو می خوابونه مثل یه کودک راحت وبی خیال

بی خیال دنیا وآدم هاش بی خیال حرف ها ودرد ها ممنونم خدا که تو رو دارم اگه نبودی من .....

ممنونم عزیزم خدایم

خیلی دوستت دارم.

راستی داشت یادم می رفت ۲۵ شهریور رفتم پرک شب تا ساعت ۱۲ توی مدرسه مشغول جمع وجور کرردن دفتر بویم بعدش تا نیمه های شب با آشمان غریب وستاره های دلگیر همدم شده بودم صبح زود رفتیم مدرسه برای جشن شکوفه ها مراسم کوچی تدارک دیده بودم

برای کلاس اولی ها کادو شیدینی وشاخه گل خریده بودم ابتدا دو تا آنها قرآن را تلاوت کردند کمی برایشان حرف زدم بعد از آن آنها رو یکی یکی از زیز قرآن رد کردم آنها قرآن رو وی بوسیدند ورد می شدند بعداز آن کادو  وگل هایشان را به آنها دادم واخر سر شیرینی بین ؟آنها پخش کردم بار فتن بچه ها همکاران از آموزش وپرورش برای بازدید آمدند کمبودها را نوشتند وصحبت کردند ورفتند ومن ماندم که از پیش دبستانی ها ثبت نام کنم.

فعلا خداحافظ

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 22:1  توسط دختر گمشده ی پاییز  | 

امروز صبح هنوز  به گل ها ی رز باغچه ام سلام نکرده بودم که مادرم صدایم کرد تلفن کارت داره

صبح به این زودی کی کارم داره

گوشی رو برداشتم آقایی بود

بعد از سلام واحوالپرسی گفتند که همین الان بیا اداره آموزش وپرورش گفتم چرا گفت شما بیا گفته بقیه بچه ها هم هستن گفتند نه فقط شما

کمی دلهره داشتم بالاخره به مادر گفتم وآماده شدم از گل ها هم معذرت خواهی کردم ورفتم وارد اداره شدم گفتند شما مدیر مدرسه خدیجه کبری (س) پرک می شید گفتم طاهری چی گفتند طاهری لازم ندارن فقط پرک لازم دارن وما شمارو انتخاب کرده ایم  چون می دونستیم لیاقت دارید و........درست نمی دونم چه حالی داشتم اما تا الان اونجا بودم کل مسئول ها یکی یکی توصیه کردن وبرام صحبت کردن قراره همین روزها برم پرک کنار مدیر قبلی تجارب اندکی را کسب کنم کمی ترس دارم اما می دونم سخت نیست   ومن اول به خدا دوم به خدا وسوم به خدا توکل می کنم

برایم دعا کنید تا بتوانم.

شاید این اخرین مطلب وبلاگم باشه شاید هم نه نمی دونم هر چی خدا خواست بالاخره اگه نیومدم

که هیچ

اما همین حالا از همه ی شما که به من کمک کردید مرا راهنمایی وتشویق کردید تشکر وقدر دانی می کنم وامیداورم همه ی شما موفق وموید باشید انشالله.

خداوند یارو نگهدارتان

یاعلی

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 10:31  توسط دختر گمشده ی پاییز  | 
اهل کنگانم

ای....
روزگارم بد نیست

خانه ای دارم در مرکز شهر عابرم وصل به جیب دولت

مردمی دارم بهتر از شاخه نبات

دوستانی بهتر از چندآبنبات

مردم من عشق را می فهمند مردم من خوبند

سفره شان رنگی نیست

تکه نان است وپنیر

شهرمن خوب وقشنگ وبا صفاست

شهر من هر چه که گویی دارد

شهرمن پارس جنوبی دارد

نفت گاز دریای آبی دارد

همه چیز هست میان شهر ما

یک طرف ویلا کناردریا

یک طرف ساحل پارک ناخدا

آن طرف مفازه وپردیس ها

روبرویش پاشاژ واداره ها

ازغروبش چه بگویم

شعله ی عشق من است

وطلوعش نفس لو لوها

توی شهرم

زندگانی جاریست

مثل خون در رگ ها

مثل گاز خانه ها

من مسلمانم

چشم هایم روشن پاهایم پرشور

وخدایی در دل

همه چیزی دارم پس چرا این دلکم غمگین است

آری

پیرمردی خسته تک وتنها

دوخته چشم به آبی دریا

زورقش بشکسته تورهایش تهی از ماهی ها

هیچکس نیست که دستان ضعیفش گیرد

ماهیان رقص کنان درآبند

پیرمرد اما نگران است براتی فردا...........

من نمی دانم که چرا می گویند نفت خوب است انرژی زیباست

وچرا در خانه یهیچ کسی گاز نیست

مگه کنگان چه کم از تهران وشیراز دارد؟

چشم هارا باید شست

جور دیگر باید دید

کار ما نیست گاز زدن بر سیب نیست

کار ما دادن مهر است به دستان تهی

عشق به گلبن ها وبه موج ها

کار ما چیدن گل نیست میان گلدان

کار ما شاید اینست که...

علف های سیاه دور کنیم از باغچه

سایه باشیم برای غنچه

خاک باشیم برای ریشه

آب باشیم برای ساقه

تا مبادا پژمرده شود گل هامان.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 10:11  توسط دختر گمشده ی پاییز  | 

 

 در صبح آدینه ی یک روز بهاری گریه کنان وارد دنیا شدم چند شنبه بود یادم نیست هر وقت شما یادت اومد منم یادم میاد مهم نیست مهم من بودم که اومده بودم هیچی یادم نیست فقط اینو می دونم که همون سپیده من به جای خروس محله همسایه ها رو برا نماز بیدار کردم دستم درد نکنه واقعا....

خلاصه گيتي اهنك رويش روتو وجودم زمزمه كرده بودوهمون روز خداتكه شيشه اي رو تو وجودم نهاد وگفت اينم دل توست مواظب باش نشكنه.اون روزها دنيام خيلي بزرگ بود به وسعت زنبيل كهنه ي مادربزرگ كه پر از انار بود.دنيام يه حلقه از كل هاي سفيد بود كه بادستان كوچكم كنار هم مي جيدم وبه كردن مي انداختم.يادش بخير

شب ها اسمون رو غريبانه درآغوش مي گرفتم باماه تاب بازي مي كردم يه شب يه ستاره كنده هلم داد ومن افتادم رو ابرهاماه بهم خنديد ومن قهركردم ورو صورتش نقاشي كشيدم غمگين نشد اما بهم گفت اين يادگاري از دستان كوچك توست برام خيلي عزيزه تا هميشه نگهش مي دارم.

يه روز داشتم موهاي عروسكم رو شونه مي كردم مادرم اومد كنارم نشست آروم عروسكم رو از بغلم بيرون كشيد وكفت دخترم تو ديگه بزرك شدي وبعد يه بسته بهم داد يه جادر نماز سفيد ويه شاخه گل سفيدخيلي ساده خوشحال شدم اما سخت دلگير براي عروسكم.

من بزرگ شده بودم و........

يه روز غمگين گوشه اي نشسته بودم وگريه مي كردم تو بيله ي نا اميدي زنداني شده بودم آرزوهايم از حوالي ام رفته بودن....ناگهان پرده تاريكي از جلوم برداشته شد.نگاهم به قامت او كه در جاده هاي عشق نديده بودمش درخشيد.كنارم نشست ودستان خسته ام را محكم فشرد وبه جشمان باران خورده ام خيره شد او سطر به سطر وجودم رو خونده بود وبرگ وبرگ نگامو ورق زده بود.او بهار من بود خداي من بودواو شد تنها پناه قلب مجروحم واو هيج گاه تنهايم نگذاشت.

مدرسه رو تموم كردم وكنكور دادم همه مي كفتن قبول ميشي اما تو انتخاب رشته رد شدم همون موقعي كه اشكام هوس سرسره بازي به سرشون زده بود خدااومد وكفت:تو مي توني فرزندم.لبخند زدم راه خونه رو در بيش كرفتم مادرم ساكت نكاهم مي كرد مبادا غصه بخورم

بدرم مي گفت: خدا بزركه دخترم

خواهرم گفت:ناراحت نباش

بلند خنديدم وكفتم تا وقتي ضرباهنك قلبم چالاك مي زنه منم ادامه مي دم

خواهرم پرسید:ناراحت نيستي جواب دادم نه

گفت:ديونه

سال بعد براي ساختن يه پل آستينامو بالا زدم پلي كه لنكه نداشته باشه هر روز نازتر وقشنكتر مي شد يه روز كه خسته شده بودم داشتم كريه مي كردم كفتم خدايا جرا تنهام كذاشتي  خسته ام نمي تونم ناكهان نگاهي به عقب انداختم معبودم رو ديدم كه پل رو محكم كرفته مبادا خراب بشه وبيفتم  وصدام مي كرد نايست برو , اشكام جاري شد خجالت كشيدم  .بالاخره قبول شدم وبه آرزوم رسيدم  اشك هاي پدر ومادرم رو هيج گاه از آرشيو ذهنم پاك نخواهم كرد دست هردوشون رو گرفتم وبوسه اي گرم بر اون نواختم.بالاخره چمدانم رو بستم ورفتم غريب وتنها اما نه تنها نبودم او همراهم بود و مراقبم بود مبادا كم بيارم.خلاصه توي خوابگاه يه اتاق داشتيم كه هشت پرستوي  زخمی اماعاشق در اون آروم گرفته بوديم جه روزاي قشنگي جه شيطنت هاي شيريني.روزای اول باهم دیگه درست حرف نمی زدیم هر کی تو لاک خودش بود شب ها خیلی زود چراغ رو خاموش می کردیم ومی خوابیدیم اما من بیدار بودم غرق در افکار گوناگونان

من اسم اتاقمون رو گذاشته بودم اتاق ۱و۲و۳ علتش زود خوابیدن بچه بود یه شب بچه زودتر از شب های قبل رفتن که بخوابن من بلند شدم وگفتم بابا لااقل صبر کنید من ۱۲۳بگم بعد .همه خندیدن واز اون شب بعد ما تا ساعت یک شب  بلند بلند حرف  وجک می گفتیم  بعضی  شب ها  من ناجوانمردانه  کتک می خوردم .خلاصه اگه اعتراض همسایه نبود که می می گفتن :(مگه شما فردا کلاس ندارین بابا آروم باشین)تا خود سپیده صبح مشغول بودیم  همسایه ها اسم اتاق ما رو اتاق دیوانه گان گذاشته بودن. صبح ها تند تند اماده مي شدم ومي رفتم كنار درخت ها قدم مي زدم وبه گل هاي ياس صبح بخير مي گفتم  و دستي رو سر رز مي كشيدم رو درخت توت آب مي پاشيدم  خوشش مي اومد پيرمرد مهربون برام دست تكون مي داد ومي گفت سلام گل ياسمن بعد هم  مي اومد و شاخه گل ياسي مي چيد وبهم مي داد چقدر دوستش داشتم  وچقدر نگاهش  مهربان بود   خلا صه با سلام گرمي وارد كلاس مي شدم و اخر كلاس مي نشستم موقع حضور وغياب طبق معمول  نيم ساعت قبل از اينكه استاد اسمم رو بخونه دستامو  بالا مي گرفتم .

وقتي استاد درس مي داد مي رفتم تو عالم خودم واژه هاي خيس شده رو اتو مي كردم وخشكشون مي كردم وبا اونا شعر ومتن مي ساختم گاهي هم اشتباهي به درس گوش مي دادم البته به ندرت بيش مي اممدوهمون موقع كه استاد يه سوال مي كرد يه تيكه مي پروندم وهمه رو به خنده وا مي داشتم البته انتظار داشتم استاد بهم بگه خانم بفرما بیردن اما تا آخر سال آرزو به دل موندم هر چه شیطنت کردم فایده ای نداشت

همون مواقع بود كه يادداشت هاي همشهري ام از انطرف كلاس بدستم مي رسيد كه نوشته بود آبروي بنك رو بردي بابا يه كم گوش كن نمي دونم تو چطور بعدا نمراتت بهتر از ما ميشه. جه روزهايي كه يواشكي وبه دوراز جشم سرپرست نهارمون رو مي اورديم داخل خوابگاه هرروز نوبت يكيمون بود كه كشيك بديمنوبت من كه مي رسيد يه لقمه راحت از گلوي بيجاره ها پايين نمي رفت البته نتيجه اي جز كتك نصيبم نمي شد.يادم مياد يه شب مهتابي چشمامو بسته بودم وتو محوطه خوابكاه راه مي رفتم حياط با رازقي ها اذين بندي شده بود ............ناگهان با كله خوردم به ديوارخدا رو شکر کسی نبود.بعضي شب ها مي رفتم يه جاي خلوت وبا صداي بلند گريه مي كردم گريه هام نشونه ضعفم نبود بلكه زودتر به آرامش مي رسيدم.

بالاخره این دوره تموم شد و خانواده هشت نفری با اشک وآه از هم جدا شدند هیچ کس به اندازه ی ما گریه نمی کردهمه به ما می گفتن شما حق دارین اینقدر غمگین باشین خوشبحا لتون کاش ما جای شما بودیم.اگه یکی ناراحت بود همه ناراحت بودیم واگه یکی خوشحال همه خوشحال امیدوارم در آینده هم همینگونه باشیم انشالله.

 من دريا رو كه هزرانم سال عاشق بوده به اسمان بيوند داده ام وچتر رنگارنگم را بسته ام وزير بارن خدا راه عشق را مي پيمايم .

امشب مي خواهم در دفتر مشق گل هاي اطلسي براي خداوند يادداشت بنويسم وانرا به بال قاصدك ببندم وبا بوسه اي به اسمان كوج دهم .

امشب مي نويسم:خدايا متشكرم براي تمام لحظاتي كه بدون دليل مرا به خنده وا مي داشتي به حرفهايم گوش دادي به من اعتماد دادي بي خيالي دادي

متشكرم براي نگاه هايت نگاهايي كه حاكي از نگراني بود ودلواپسي

دستانت كه مرا در اغوش مي كرفت وهق هقم را با لبخند آشتي مي داد.

متشكرم كه تحسينم كردي

اي فرمانروايي آسمان زندگانيم

                                                     

                                                       _ دوستت دارم _

 

اكنون من راز سكوت شب را دريافته ام كه مرا اينچنين بي خواب مي كند...................

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 22:19  توسط دختر گمشده ی پاییز  | 

 

 

نازنينم

طرح اخرين نكاهت را قاب كرفته ام وبا بركي از نيلوفر بر بنجره ي قلبم زدهام.

ودر ازدحام كلمات برايت غزل سروده ام

اي نشسته بر تخت حرير ,كدام ستاره را در سرنوشت خود از سر نوشته اي.

عطر كدام كل را همدم خود ساخته اي كه مرا اينكونه بي تاب كرده است.

امروز باز به احترام نكاه معصومانه ات جاده را بشت سر كذاشته ام و به دريا رفته ام

وباز رد باي تو را بر روي شن ماسه هاي ساحل ديدم, دويدم ........ نبودي

اما عطر نفس هايت صدايم مي كردند.

در انتظارت مي مانم تا بيايي وبا هم به مهماني شب بو هاي بربر شده برويم و أنها را نوازش كنيم.

يادت نرود

            شب بو ها در انتظار دستان بر مهر تواند..........

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 22:16  توسط دختر گمشده ی پاییز  | 

اليكي اكتب هذه الكلمات لتبقي ذكري بيننا الي الابد ,

لا ادري ماذا اكتب لكي انتي ادراما في قلبي.

احبك وسابقي احبك

الذكري ذاكرك والقلب لن ينساك وان غاب عني روياك

 عند الا حلام القاك.

           

 

احبك لو وقف ضدي زماني

والقدر والناس

اذا كان الهوي غلطه

رضيت بكل غلطاني.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 22:15  توسط دختر گمشده ی پاییز  | 

30\4

عصر يكشنبه  راهي مشهدمقدس شديم توي راه نتونستم بخوابم ودرتاريكي به جاده ي بي انتهاي شب خيره شده بودم.

31\4

صبح درترمينال كارانديش بوديم دلم هلم مي داد مي كفت بوي أشنايي مي شنوم برو بيداش كن حيران بودم......تا اينكه ........خداخيردهد كامران نجف زاده به موقع تماس كرفت وكفت حميده خانم شيراز تشريف دارندخلاصه از اقاي نجف زاده تشكركردم  اما اين نجف زاده كه دست بردار نبود وهي ياداوري مي كردكه سوغاتي مايادت نرود.

عصردوشنبه درراه

اتوبوس بير مااز كمركش كوهستان أرام ارام بالا مي رفت ومن جشمانم رابسته بودم ودردرياي افكارم موج سواري مي كردم ناكهان باصداي وحشتناكي قلبم لرزيداتوبوسمان قهر كرده بودو..........

ماهم زياد نازشو نخريديم بياده شديم ومنتظراتوبوس جديد مانديم اطراف بيابون بود وخشكي اما خدارو شكريه باغ كوجيك بود كه سينه ي كوهستان رو به دو نيم كرده بود.

ساعت نزديك 18است نمي دانم اين جا كجاست اما اسمانش خيلي تنهاست.

روي زمين نشسته ايم نسيم خنكي مسخره مان مي كندخورشيد داره غزل سفر

مي خونه.مادروخاله جان طوري رو زمين نشسته اند انكارنه انكار اتوبوس خرابه بي خيال اند مث خود من.نيروهاي كمكي در حال حاضر جند تريلر حامل سنك ويك كاميون خاليه احتمالا مي خوان سنكر بزنن............

هم اكنون شاهدتلاش هاي بي وقفه راننده هستيم كه احتمالا مث من 2روزه كه خواب رو به جشمش نديده.ازهمه جدا ميشم كوله بشتي ام رو كه براز تنهاييه بر ميدارم وبه سمت كوهستان مي دوم مث يه برستو ازاد ورها نفس زنان مي ايستم وخم ميشم به درختي تكيه مي كنم وبراي غروب دلكير دست تكان مي دهم.

1\5

خسته وكوفته وارد ترمينال شديم من وخواهرم رفتيم تابراي بركشت بليط بكيريم هنوزجند قدم جلو نرفته بوديم كه سروكله ي بليط فروش ها بيدا شد..تهران,.......قم.. خانم جند نفريد؟خلاصه بي توجه از نفراول كذشتيم  دومي رو هم بشت سر كذاشتيم

بيجاره نفرسوم هنوزش دهانش رو باز نكرده بودكه كفتم :كوده برا كوده بليط داري؟

مات برسيد كجا؟ دوباره كفتم كوده كوده{يكي ازمحلات كنكان}دهانش باز مانده بود صداي ارامي شنديم كه كفت برا كركان داريم.ازكنارش كه كذشتيم خنده اي كه ته دلم زنداني بود رو بيرون انداختم.بعد رفتيم محل بذيرش فرهنكيان توي راه بارون نم نم مي باريد سرم رو به طرف اسمون بلند كرده بودم وراه مي رفتم وبا خودم مي كفتم جقدر باقدممان خوب بود ناكهان با صداي خواهرم به خودم اومدم كه مي كفت ابرويمان را بردي جلوتو نكاه كن مث بارون نديده ها  ومن لبخندي زدم و.........

ادرس رو كرفتيم ورفتيم اهل بيت جايي اتراق كردند ومن وابجي مامور بيداكردن ادرس شديم خواهرم ازكوجه ي شرقي ومن وارد كوجه غربي شدم ادرس رو از جند نفر برسيدم :ببخشيد اموزشكاه كمال الملك كجاست؟

:نمي دونم خانم

خسته وارد كوجه شمالي شدم جشمم به تابلويي افتاد كه نوشته بود:اموزشكاه كمال تربيت.برقي تو جشمام زدتا مي خواستم بركردم عقب ايستادم وخنده اي كردم الحمدالله كسي نبودومن دريافتم أموزشكاه كمال تربيت بوده نه كمال الملك.

ازحرم فاصله داشت بهمين خاطر تصميم كرفتيم جامون رو عوض كنيم روز بعد خروس خوان كه همه در خواب ناز بودن اماده شدم ورفتم محل بذيرش جاي بهتري رو كرفتم ادرس رو هم كرفتم بياده راهي شدم تا محل مورد نظر رو بيدا كنم ازجند خيابون واز ميدان بيت المقدس كذشتم به فلكه برق رسيدم وارد خ بهار شدم و محل را بيدا كردم بعد هم رفتم دنبال اهل بيت.

كلي تشكر كردند البته وظيفه ام بود.

3\5

امشب شب جمعه است ساعت23:38 من تنها وغريب بابالهايي شكسته در باب الرضا نشسته ام از ثانيه ها عبور كرده ام زمان متوقف شده است خيره به كنبد طلايي ام كونه هايم نمناك شده اند.

اقاي من .نام تورا در كتيبه اي از جنس عشق حك كرده ام وانرا در قابي از نور بيجيده ام تا همه بدانند تو فاتح قلب من واسطوره ي عشق مني.

نكاهم كن وحريم سكوتم را بشكن

امشب تا سبيده ي صبح بيدارم وغزل مي خوانم براي جشمانت

نكاهم كن  منم همان  مزاحم هميشكي همان غريب اشنا

شنيده ام كه اهو را بناه داده اي شنيده ام دلت براي دل خستكان مي سوزد.تورا به خدا دست خالي راهي ام مكن امده ام تا كمكم كني امده ام تا از اين زندان خلاصم كني

خلاصم كن خلاصم كن...........

4\5

نمازمغرب رابه امامت ايت الله مكارم شيرازي خوانديم واين مايه ي سعادت ما بود.

روز بعد بهترين هديه ي عمرم رو كرفتم كل هاي روي حرم مطهر خوشحال بودم واشك شوق مي ريختم.واما عصرداشتيم مي رفتيم حرم نزديك هاي بازار رضابوديم كه ديدم خاله جانم نيست اين طرف بكرد انطرف بكرد نبود خلاصه نزديك هاي اذان مغرب بيداش كردم

:خاله جان كجا بودي مردم از دلوابسي

:دخترم اخه همه اش تقصير تو بود

:جرا خاله؟........:اخه روزهاي قبل تو جادر سفيدت رو مي بوشيدي اما امروز اين مشكي رو بوشيدي ومن نتونستم تورو نشونه كنم

خنديدم وكفتم عجب ما علم خاله جان بوديم...........

6\5

عصردوتا از خادمين اومدن وما رو دعوت كردن مهمانسراي حرم خيلي خيلي خوشحال بودم كه مولايم برسر ما منت نهاده.خلاصه شب شهادت امام موسي كاظم (ع) شام مهمانسرا بوديم جه افتخاري واقعا.......

8\5

امروز كل بازارهارو كشتم اما  كفشي مناسب باهايم نيافتم  خسته شدم كنكان هم بيدانكردم اما به خاطر اين كه دلم غمكين نشه يه عروسك خوشكل خريدم البته براي دوستان و كامران نجف زاده هم سوغاتي كرفتم.

واما عصر بايان سفر عاشقي مابود وباز اشك هاي من وبرستوي بيقرار دلم..........

اينم كزارش سفر من اميدوارم مورد بسند همه باشه

 

 

 

 

 

تقديم به همه انهايي كه در راه عشق ايستاده مي ميرند.

 

امروز مي خوام باتو سخن بكويم باخود تو همين امروز  امروز كه خسته ودلشكسته ازتقديرم

امروز كه بهانه ام رنك عاشقانه دارد.

امروزكه موج نكاهم دركوجه باغ هاي دلم سركردان است

راستي يادت مي ايد كه كفتي تاابدمرادر الاجيق محبتت محبوس مي كني

يادت مي ايد كفتي تا هميشه تكيه كاه قلي خسته مني

بس جه شد كه غريب وتنها رهايم كردي

دلم مي خواهد بروم ودر وادي تنهايي خود هاي هاي بكريم دلم مي خواهد بروم

بروم نمي دانم كجا اما مي خواهم درانتهاي اين جاده ي تاريك در انتظارت بمانم

خوب من فانوس نكاهت را از من دريغ مدار.

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 13:25  توسط دختر گمشده ی پاییز  | 
من فردا دارم مي رم مشهد البته دعوت شده ام ويايد بروم
يا علي خدانگهدارتان
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 20:22  توسط دختر گمشده ی پاییز  | 
روز پدر نزديكه هنوز هيچي براش نخريدم
خدايا ديروز گوشه اي نشسته بودم ودر فكر بودم كه مثل هميشه اومد بالاي سرم وگفت دختر خوبم معلم نازنينم چرا توي گرما نشستي ]چرا تنهايي و.... چرا با همه فرق داري ودستانم را گرفت كه ببوسد از خجالت آب شدم ورفتم زير زمين
واكنون پريشان وحيرانم و نمي دانم برايش چه بگيرم كه بتوانم گوشه اي از محبت هايش را جبران كنم
چه چيز شايسته اين پدر است كمكم كنيد . تا بهترين را برايش بگيرم ؟؟
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 10:23  توسط دختر گمشده ی پاییز  | 
وقتي ميرفتي بهاربود تابستون نيامدي پاييز شد پاييز كه نيامدي
پاييز موند زمستون كه نيامدي بازم پاييز مي مونه..
تو رو خدا فصل ها رو به هم نريز ..
پاشو بيا ديگه!!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 9:56  توسط دختر گمشده ی پاییز  | 
هميشه به مشكل هايتان بخنديد تا هميشه موضوعي براي خنديدن داشته باشيد.
مجله موفقيت
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 9:54  توسط دختر گمشده ی پاییز  | 
روزي همسر سقراط بر او خشمناك شد وزبان به دشنام وبد گويي به روي او گشود
سپس ظرفي را كه پر آبي آلوده بود برداشت وبه روي سقراط افكند .
سقراط تنها جوابي كه به اين رفتار همسرش كرد آن بود كه گفت :
عجيب نيست اگر پس ازرعد باران ببارد؟!!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 9:52  توسط دختر گمشده ی پاییز  |